-
نام کتاب : زخمی سنت
-
ژانر : عاشقانه
-
تعداد صفحات : 635
در باره کتاب
اومدنش توی زندگیم؛ مثل بخشیدن یه جون دوباره بود.
مثل احیای لحظه آخر…
مثل برگشت ماهی به دریا، اونم درست وقتی که داره توی خاک غلت میزنه..!
و من تازه فهمیدم که تمام این مدت خودمو زده بودم به خواب.
خیال میکردم دارم اونو به زندگی برمیگردونم اما…
اون داشت آروم و بیصدا زندگیم میشد.
بخشی از رمان
نگاه آخرو به تصویرم در آینه آسانسور انداختم و بیرون آمدم.
درو باز کردم و داخل شدم زن عمو به پشتی تکیه داده و مشغول بافتن بود.
با دیدنم لبخندی زد و در سلام دادن پیش قدم شد.
به سمتش رفتم و صورت مهربانشو بوسیدم و همزمان گفتم -تنهایی چرا قربونت برم؟ گلاره و شهاب کجان؟
بافتنی توی دستش را کنار گذاشت و دستی به مچ های دردناکش کشید و در حالی که صورتش از درد توی هم رفته بود جواب داد:
نیم ساعتی هست که رفتن بلیط بگیرن.
-بلیط چی؟
_قطار، بیشتر نمیتونم بمونم مادر دل و دینم پیش عموته،
کنارش باشم دلم آروم تره نزدیک عید هم هست دیرتر بخوام برگردم بلیط گیرم نمیاد گلاره گفت تو هم میخوای برگردی، چرا؟ خدای نکرده مشکلی داری اینجا؟
مبهوت به صورت زن عمو چشم دوختم. گلاره تصمیم خودش را گرفته بود و عملا میخواست منو توی عمل انجام شده قرار بده.
بی هدف از کنار زن عمو بلند شدم دستی به پیشانی دردناکم کشیدم و راهی آشپزخونه شدم.
_حنا؟ بیا اینجا ببینم میگم مشکلی پیش اومده؟
_آب بخورم میام زن عمو.
سرمو زیر سینک گرفتم و اجازه دادم آب سرد کمی التهاب درونم و کم کند.
امکان نداشت برگردم… من به امید همین دیدارهای کوتاه زنده بودم، برگشتنم به بم قطعا نفسمو میگرفت …